جویبار، عشق، زندگی
در جستجوی عشق باش
عشق را لمس کن
عشقبازی کن
جویبار باش
زنده باش و زندگی ببخش
جویبار، عشق، زندگی
در جستجوی عشق باش
عشق را لمس کن
عشقبازی کن
جویبار باش
زنده باش و زندگی ببخش
امانتی را که خداوند نگهداریش را به هر که سپرد نپذیرفت و در نهایت به آدم رسید چیزی جز عشق نیست
اگر قابلیت درک عشق را داشتی، بدان که توان دریافت راز هستی را نیز داری
اگر خواستی کسی را نادان خطاب کنی، کمی بیاندیش. شاید او دانایی باشد که خود را به نادانی زده باشد که قطعاً از افضل دانایان است.
وز پی عشق کجاها می گردم؟
در ترک های نقش زده
بر دیوارها
حجره ای نمناک؟
به قفس مانند
در آشوب سر کاسب؟
در بستان و نده؟
یا میان دانه های نخ شده در
چرتکه ای چرک آلود؟
یا از نگاه پنجره ای سرد؟
هوس آلود
بی روح
کز پی یافتن خریداری
پر زر و زور
عشوه آلود و نگران
بر پاشنه اش می چرخد؟
غافلم
کین همه سخت
در پی چیزی می گردم
ناجستنی در حرکت
غافلم زین همه
گفت و نشنودم
زانکه
عشق در سکون
در سکوت است
عشق در همین نزدیکی ست
غافلم
زانکه
عشق در من و من از آن
غافلم
یادم بماند که هر موقع احساس بدی داشتم با خود تکرار کنم:
احساس بد بهتر از بی احساسی است
تبادل هدیه بین عاشق و معشوق آنهم از نوع هدیه ی خریداری شده، معمولاً حس به یاد هم بودن را انتقال می دهد و گیرنده، هدیه را یک یادگاری ای می بیند که می تواند یادآور خاطرات خوش باشد.
اما در هدایایی که عاشق با ذوق و قریحه ی خود یک اثر هنری می آفریند و آنرا به معشوق خود هدیه می دهد، می تواند احساسات بیشتری را انتقال دهد؛ چرا که عاشق تمام حس عاشقی خود را در یک جسم بی جان به نمایش می گذارد، هر چند که آن اثر هنری قابلیت سنجش به عنوان یک اثر هنری را نداشته باشد. شیئی که تمامی لحظاتش از زمان شروع به شکل گیری تا هنگام تکمیل خلقت، مملو از یاد و خاطره ی معشوق است و معشوق پس از دریافت و دیدن آن در هر لحظه می تواند تمامیت احساس معشوق را با تمام وجود احساس کند و به نوعی می تواند از طریق هدیه با معشوق ارتباط برقرار کرده، معاشقه و یا مکالمه کند. معشوق یک احساس مالکیت زیبا نسبت به هدیه پیدا می کند. حس مالکیتی که به هیچ قیمتی قابل ابتیاع نیست. عاشق با دادن آن هدیه انگار که قسمتی از وجود خود را بخشیده است تنها به این خاطر که به معشوق یادآور شود که با تمام وجود دوستش دارد و عاشق نیز این اطمینان را پیدا می کند که قسمتی از خود را پیش معشوق دارد تا یادآورش باشد.
حال اگر خداوند را عاشق تمام عیار خود بدانیم، و در طول زمان از شروع پیدایش مان تا حال حاضر، کمی تعمق کنیم، چه تعداد از این گونه هدایا می توانیم بیابیم که صرفاً برای ما خلق شده اند؟
مانند جسم، فکر، توانایی ها و ...
آیا فرصت های روزانه و لحظات در این دسته قرار نمی گیرند؟
آیا نوع نگرش ما به این هدایا مانند همان معشوقی است که از عاشق خود هدیه ای دریافت کرده است؟
با اندکی تفکر در باره ی این هدایا، می توانیم تمامی آن احساساتی را که گفته بودم، داشته باشیم و با عاشق خود ارتباط کامل برقرار کنیم.
اگر هم نمی توانیم یا خواهان برقراری این ارتباط نیستیم، لااقل، قدر هدایای دریافت شده را بدانیم و آنها را مضمحل نکنیم و یا دست کم، ارزان نفروشیم.
بهتر است گاهی با نگاهی به هدایای دریافتی از خداوند، گوشه ای از عشق او را درک کنیم.
آمیزش آفتاب و شبنم
پس از بارانی بهاری
و زایش رنگین کمان ...
ای نور
با نم اشکهای غربتم
درآمیز
تا حس کنم در خود
رنگین کمان را
زمین سخت دلگیر است از من
به خاطر این گامهای بیهوده
خوشا به حالت دیوانه
که از آشوب روزگار دوری
دلت مجروح نیست، حتی اگر زخمی به تن داری
نه از فردایت ترس داری
نه از امروزت خبر داری
نمیدانم با خدایت ارتباط داری یا نه
اما میدانم که با شیطان هم بی ارتباطی