هنگامی که به یک نقاشی زیبا نگاهی می اندازم، حس می کنم که نقاشی تمام هنر و ذوق خالق خود را در خود نمایش می دهد. بدون هیچ کم و کاستی. حتی می توان گفت که نقاشی به نوعی خالق را در خود دارد.

خوب که فکر می کنم می بینم من هم یک نقاشی هستم حاصل قلم بی نقص یک آفریننده ی بزرگ یا نغمه ی خوش آهنگ چنگی برآمده از حرکات موزون سرپنجه های هنرمند خداوند، با یک تفاوت و آن اینکه من این اختیار را دارم تا شعف خلقت خالق را پوشیده نگاه داشته یا نازیبا جلوه دهم.

من همانی هستم که آفریدگار عاشق در هنگامه ی آفرینش من به خود آفرین گفت. پس چه می شود که همین نقاشی زیبا در نگاه دیگران به جای جلوه گری عاشقانه ی زیبایی خالق، به خط های شکسته و درهم می نماید و به جای نغمه ای دل انگیز به نوای یک ساز ناکوک بدآهنگ تبدیل می شود؟

و من به همین خاطر است که گاهی آرزو می کنم کاش مانند یک نقاشی هیچ اختیاری نداشتم و بی اراده، آینه ی تمام نمای رخ خالق بودم و یا مانند یک گیاه در نظر هر بیننده ای تنها هنرم هنر نمایش جلوه ی خدا بود.

حال که نه گیاه هستم و نه یک نقاشی، باید به عنوان یک «آدم» کاری کنم که یادآور نام های نیک خداوند برای خودم و دیگران باشم.