تنهایی سرد انتظار در هجوم افکار

همچون طوفانی خشمگین

ویران کرده است کلبه ی سبز صبر عاشقی ام را

...

چراهای مسموم همچون شته های سمج

خشکانیده اند ساقه ی نورسته ی رهاییم را

که چرا چنان است و چنین

که ...

چرا هیچ کسی نیست تا سکوت تنهایی ام را

با طنین زلال کلام

با گفتن حتی یک سلام

بشکند؟

چرا نیست کسی که بدون چشمداشت

حتی برگشت صدایش از انتهای سنگی دیوارهای کوچه ی بی کسی ام

صدایم بزند؟

چرا کسی نیست تا در معنای عشق با من هم کلام شود؟

و ...

 

چرا ... من نمی توانم از بند این افکار رها باشم؟

من که یاد گرفته بودم عشق در رهایی است

من که می دانستم که باید عاشق عشق بود نه معشوق

من که باورم این بود که عشق ورزیدن اصل است نه معشوق

زیرا ...

فاصله ی بین دانایی و آگاهی از زمین است تا به آسمان