گمشده

 

کودکی خردسال بودم که در صبحی زیبا همراه با مادرم برای خرید به بازار رفته بودم. پا به پای مادرم در بازار گشت زده و محو تماشای دنیای رنگ به رنگ بازار شده بودم. اسباب بازیهای زیبا چشمانم را نوازش می داد. گاه حسرت به بغل گرفتن یک اسباب بازی یا پوشیدن یک لباس قشنگ، در درونم جوانه  می زد و گاه ظاهر آراسته یا دوچرخه زیبای کودکی مرفه، حسادت را در وجودم بر می انگیخت. از ترس گم شدن گوشه چارقد مادرم را سفت چسبیده بودم و به گشت زدن در میان آن بازار شلوغ ادامه می دادم.

ناگهان نگاهم بر روی یک ماشین کوکی زیبا که در ویترین مغازه با درخششی خاص خودنمایی می کرد، یخ زد. برای بلعیدن تصویر کامل ماشین و استفاده آن در زمان رؤیا پردازیم، ناخودآگاه دستم را از چادر مادرم رها ساخته و به سمت مغازه به راه افتادم.

وقتی از نگاه کردن به ماشین اسباب بازی از پشت دیوار شیشه ای خسته شدم، به پشت سر خود نگاهی انداختم و تازه متوجه شدم که، در میان آن بازار پر هیاهو و وانفسا تنها مانده ام.

ترسی فلج کننده سراپای وجودم را فرا گرفت. احساس بی پناهی، سخت وجودم را در هم فشرد. حیران و سرگشته بودم. فکرم به جایی قد نمی داد. مانده بودم که چه کاری می بایست انجام دهم. همه آدمها برایم غریبه بودند. نمی دانستم برای دریافت کمک، دستم را به سمت چه کسی دراز کنم. دردم را به چه کسی می بایست می گفتم؟

کسانی که از کنارم رد می شدند، غول پیکر و وحشتناک به نظرم می رسیدند. هیچ کس به چشمم آشنا نمی آمد. تنها کاری که می توانستم انجام دهم گریه کردن بود. پس نشستم و گریه کردم...

بعضی ها چون بی پناهم یافتند، کمر به آزارم بستند. زخم خورده دویدم و فرار کردم.

یکی دو دست نوازشگر، برای لحظاتی خاطر طوفان زده ام را آرام کرد. ولی این آرامش دوامی نداشت و خیلی سریع جای خود را به تشویش داد.

یکی دو نفر هم خواستند من را به جای امنی ببرند تا مادرم را پیدا کنم. ترس و بی اعتمادی باعث شد تا باز هم فرار کنم.

به دنیای پر از آشوب بازار بازگشتم تا شاید در مکانی که گم شده بودم، دوباره پیدا شوم.

خسته و زخمی، گوشه دنج و خلوتی در کوچه بن بستی پیدا کرده و نشستم. مدتی را در تنهایی با وجودی آکنده از ترس لحظات ناشناخته آینده، سپری کردم. ثانیه ها طی می شدند و تبدیل به دقایق و ساعت ها می شدند.

از یافته شدن یا یافتن نا امید شدم. احساس گرسنگی آزارم می داد. ایستادن جایز نبود. می بایست حرکت می کردم. ترس را پشت ظاهر مغرور و خشمگینم مخفی نموده و شروع به حرکت برای یافتن غذا کردم.

مقصد نامعلوم بود. فقط این را می دانستم که باید سیر شوم.

خیلی زود راه های پیدا کردن غذا را یافتم.

دیگر فکر پیدا کردن مادر، در پس پرده زخیم فکر گرسنگی و یافتن غذا، محو شد.

مدتی گذشت...

شب فرا رسید. مغازه ها یکی پس از دیگری بسته شد و هر کسی به سویی روانه و بازار خلوت شد. دیگر از آن سر و صدا خبری نبود. جایی برای خوابیدن نداشتم. احساس کردم همه درها به رویم بسته شده و لحظه لحظه دنیایم تاریک تر می گردد. دیگر نور امیدی چشمانم را روشن نمی کرد. به هر سو که نگاه می کردم، همه تاریکی بود و وحشت و خستگی. 

بی هیچ هدفی راه می رفتم که ...

کانال آب کنار بازار، توجهم را جلب نمود.

در حالی که دستانم را به نرده کنار کانال گرفته بودم به سمت آب خود را خم نمودم. لحظه ای فکری به مغزم خطور کرد. "شاید بهتر باشد که خود را به میان آب انداخته تا از دست این تنهایی و وحشت فلج کننده رها شوم"

در بازتاب نور مهتاب، انعکاس کمرنگی از صورت خود را در آب دیدم. برای لحظاتی توجهم به تصویر تاریک و مواج خودم در آب جلب شده بود که ...

ناگهان صدایی آشنا گوشم را نوازش داد. یک نفر من را صدا می زد. با تمام ناامیدی ای که وجودم را فراگرفته بود، لرزان لرزان به سوی صدا رفتم. نزدیک، نزدیک و نزدیک تر.

در آن نور ضعیف بازار شب زده، مادرم را دیدم که از یافتن من نا امید نشده و همچنان به دنبالم می گشت.

لحظه ای هر دو ایستادیم.

با تمام ته مانده توانی که برایم مانده بود در حالی که فریاد می زدم و گریه می کردم، با شوق غیر قابل وصفی به سوی مادرم دویدم و ...

 

                                                                             پایان

 

 نوشته مصطفی فرهی