دیروز به علت مشاهده یک سری مسائل در اطراف خود که ناشی از نوع برخورد و واکنش افراد نسبت به هم بود، احساساتم به هم ریخت.

هر چند می دانستم که این آشفتگی احساسات، به نوع برداشت ذهنی من مربوط بوده و فقط با نگاه کردن به احساسات یا بیان آنها، از بین می رفتند، ولی به هر صورت از اینکه تا این حد نگرش افراد تغییر کرده و نسبت به دنیای اطراف خود مغرضانه و سختگیرانه برخورد می کنند، آشفته شدم.

آرزو کردم که: کاش میشد از نگاه خداوند دنیا را دید.

آیا واقعاً این امکان وجود دارد که از دریچه نگاه خداوند به زندگی نگاه کرد؟

تفاوت نگاه خداوند با من در چیست؟

آیا در نگاه خداوند خشم، کبر، خودخواهی، ترس و زیاده خواهی وجود دارد؟

آیا اگر این پرده های تیره از برابر چشمانمان برداشته شود، و به جای آنها صبر، افتادگی، دیگر خواهی، عشق و ایمان جایگزین می شد، باز هم حرص مال دنیا را می خوردیم؟

آیا از برادر، خواهر، همسر یا دوستانمان به خاطر یک سخن نابجا می رنجیدیم و قطع ارتباط می کردیم؟

آیا بازهم سفره مان خالی از طراوت حضور مهمان خواهد بود یا اینکه نان و پنیرمان را با عطر عشق به میزبانی نفس دوست می بردیم؟

حتما زیاد شنیده اید که می گوییم: روزگار خراب شده است. اما به عقیده من، این ما هستیم که خراب شده ایم. این ترس ماست که بر ما غالب شده و ایمان را از درونمان فراری داده است.

کاش می شد که از نگاه حضرت دوست به زندگی نگاه کنیم؟ کاش...