رشد

با پیشرفت هر چه بیشتر دنیای تکنولوژی و فناوری، توجه انسان به درون و نیازهای درونی خود، به نوعی کم یا بعضاً به موقعیت یا مکانهای خاصی محدود شده است و اکثراً یا به ریشه و من واقعی خود فکر نمی کنیم یا اینکه گهگاهی اگر در زمان و مکان بخصوصی قرار گرفتیم و احساس کردیم که چیزی از درون با ما حرف می زند و فریاد کمک خواهی می کشد، شاید التفاتی نشان بدهیم و یا شاید هم از کنار آن با این توجیه که گوشمان اشتباه شنیده یا توهم بوده، می گذریم. به هر صورت من فکر می کنم که تأثیر پذیری انسان از دنیای اطراف خیلی زیاد است و هر چه که دنیای پیرامون ما را ساخته های دست بشر، بیشتر پر می کند و هر چه بیشتر از آفریده های دست نخورده خداوند دورتر می شویم، روز به روز به سمت جامد شدن بیشتر نزدیک می شویم و تمام وجود ما و تفکر ما را جسم و نیازهای جسمی مان پر می کند و تمام دریافتهای ما منحصر به حس های پنج گانه می شود و دیگر به یاد تنها چیزی که نمی افتیم روح است و عالم معنا.

در شبهای زمستان دوران کودکی من، معمولا بیشتر اوقات خانواده ها دور همدیگر جمع می شدند و شبهای سرد و طولانی زمستان را با هم و دور کرسی با خوردن تنقلات و انجام بازیهایی که فضای مورد نیاز آنها به سطح کرسی محدود می شد، سپری می کردند. یکی از خصوصیات بارز آنگونه شبها، قصه گویی بود. قصه هایی برآمده از گذشته افراد حاضر در اطراف کرسی یا داستانهای حماسی قدیمی و یا نقل قولهایی از زبان دیگران و گذشته گان.

همانطور که می دانید یکی از کهن ترین روشهای انتقال آگاهی و خرد به دیگران و نسل های بعد، قصه ها و حکایات با مضامین مختلف بوده است. قصه یکی از قسمت های خالص و ناب ادبیات هر کشور را تشکیل می دهد که ما را از تفاسیر و تعابیر ناشی از دانش روز دور می کند. قصه ها در عین حال سرگرم کننده بودن، معرفت را به شکلی خاص و فشرده انتقال می دهند. کلمه فشرده را به این دلیل استفاده کردم که گاهی اوقات معرفتی را قرار بوده است از راه گذراندن یک فرآیند سخت و طولانی و با انجام مطالعات گسترده به دست بیاوریم، از راه گوش دادن یا خواندن یک قصه کوتاه، ماجرای کوتاه یا یک جمله قصار به دست می آوریم. با توجه به این توضیحات و اینکه ما معمولا زمانی را برای توجه به درون ناخودآگاه خود اختصاص نمیدهیم، می توانیم هر از گاهی با مطالعه یک داستان کوتاه و غرق شدن در آن، روح خود را تغذیه نماییم.

همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم و قصه کوتاهی را که دیروز خواندم و برایم جالب بود را برای شما دوستان عزیز بنویسم تا خود بخوانید حدیثی مفصل از این مجمل.

«ادموند هیلاری» اولین مردی بود که اورست را فتح کرد. این عمل او با تاجگذاری ملکه الیزابت همراه بود. «ادموند» افتخار فتح خود را به الیزابت تقدیم کرد و به جایش لقب «سر» گرفت.

سال قبل از آن نیز او کوشیده بود که صعود کند، اما موفقیتی کسب نکرده بود. با این وجود، هموطنانش متوجه تلاش او برای صعود شدند و از او خواستند تا برایشان از وقایع و اتفاقات حادث شده، سخنرانی کند.

«هیلاری» از روی نقشه ای که مسیر حرکتش را مشخص می کرد، داستان تلاشش و علت عدم صعود را گفت و پس از تشویق حاضران، گفت که احساس ناکامی و ناتوانی می کند. اما بعد از چند لحظه، ناگهان میکروفون را رها کرد و دوباره به تابلویی که نقشه بر روی آن نصب شده بود نزدیک شد و با صدای بلند فریاد زد:

ای کوه اورست، بار اول بر من پیروز شدی؛ اما سال دیگر تو را شکست می دهم.

چون، تو دیگر به اوج ارتفاعت رسیده ای، اما من تازه دارم رشد می کنم.