یک ماهی میشه که با توجه به شرایط کاری در تهران به سر میبرم. البته خود تهران که نه...

بعد از خوردن شام در هتل،تصمیم گرفتم که در خیابونای اطراف، کمی قدم بزنم. بدون مقصد به راه افتادم. قصد داشتم از این طریق هم حال و هوای خودمو تغییر بدم و هم وقت گذرانی کرده باشم.

در حین پیاده روی، شیشه های بزرگ یک کتابفروشی توجه م رو جلب کرد. با خودم گفتم برم داخل و گشتی در بین کتابها بزنم تا هم زمان بگذره و هم شاید بتونم کتاب مورد نظرم رو پیدا کنم.

رفتم داخل و چشمام رو بین اسامی کتابها به گردش درآوردم. به دنبال کتاب خاصی نبودم بلکه میخواستم در رابطه با موضوعی که قبلا هم در وبلاگم اشاره کرده بودم کتابی رو پیدا کنم تا شاید، گوش شیطان کر، بتونم مقاله م رو بنویسم. پس از کمی گشتن، مأیوس شدم و تصمیم گرفتم از فروشنده بپرسم.

فروشنده در نظر اول انسان مطلع و صاحب اندیشه ای به نظر میومد. انتظار یک گپ دوستانه و پر از رد و بدل کردن اطلاعات رو داشتم. با همین نیت شروع به صحبت کردم:

آقا ببخشید من به دنبال کتابی هستم که نیازهای انسانی رو دسته بندی کرده باشه

پرسید مثلا چه نیازهایی؟ گفتم: من بیشتر به نیازهای روحی کار دارم. گفت: من همچین کتابی ندارم.

با خودم گفتم بهتره از راه دیگه ای وارد بشم. به همین جهت گفتم: آقا من به دنبال پیدا کردن ارتباط هنر با روح انسان هستم و این مطلب رو میخوام در یک زمینه ی خاص به کار ببرم. گفت: هنر اصلا با این موضوع کاری نداره یا اگه کاری هم داشته باشه اسلام مخالف این موضوعه.

فکر کردم که نکنه هنوز نتونستم موضوع رو خوب تشریح کنم. به همین خاطر کلا سمت و سوی سوالهام رو عوض کردم و پرسیدم: آقا شما نیازهای روحانی خودتونو چه جوری رفع میکنید؟

در کمال ناباوری جوابی رو شنیدم که از یک کتاب فروش اصلا انتظار نداشتم. گفت: من اصلا به نیاز روحانی اعتقاد ندارم. نیازهای روحانی کیلویی چنده؟ من هر چیزی رو که ببینم باور میکنم. روح از دید من وجود نداره.

تصمیم گرفتم که به این مکالمه ادامه ندم و مغازه رو ترک کنم، اما برای اینکه بعد از رفتنم فحش بدی زیر لبش نگه، یک سی دی سه تار استاد علیزاده خریدم و از اونجا خارج شدم.

خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل