اسارت، زندان و به بند کشیده شدن، اصولاً یادآور مجازات است برای کسانی که امنیت اجتماعی را بر هم زده یا برخلاف قوانین جاریه یک مملکت، مذهب یا آئین، حرکت یا فعلی انجام داده باشند یا در حالتی دیگر،  فردی که دچار جنون شده را محبوس میکنند تا از وارد آمدن صدمه توسط آن شخص به خود و دیگران جلوگیری نمایند.

جسم آدمی هم نوعی قفس است بر روح ملکوتیش. اما این محبس در تقابل با یک عمل نادرست یا جنون نمی تواند منظور شده باشد و از دایره منظق خارج است که کسی را به جهت اینکه یکی از نیاکانش کار شنیعی انجام داده باشد، به قل و زنجیر بکشند - منظور همان داستان خوردن گندم توسط آدم و رانده شدنش از بهشت است- چراکه با عدالت خداوند همخوانی ندارد.

پس به قطع و یقین، در ورای این مطلب، می بایست تفکر دیگری حاکم باشد.

به عقیده من، آفرینش انسان واتصالش با خاک، مشابهت دارد با کاشتن یک دانه در دل خاک.

دانه در دل خاک حبس می شود تا رشد کند و راهی به سمت نور بیابد. آب و مواد مغذی از طرف زارع، فراهم است تا دانه بارور شود. دانه می تواند تاریکی محیطش را بشناسد، ریشه بدواند، آب و غذا را جذب کرده، راه رسیدن به نور را شناخته و قد بکشد، تا از یک سو از زمین فاصله بگیرد و از سوئی دیگر به آسمان و خورشید نزدیک تر شود و یا می تواند انتخاب کند تا در خاک بماند و با تاریکی کنار بیاید و بگندد.

این جریان، هیچ چیز نمی تواند باشد جز یک نمایش قدرت.

او می آفریند، می پروراند تا شناخته شود.