زیبایی

شاید شما مثل من این جمله را زیاد شنیده باشید که: «زیبایی نسبی است و زیبایی مطلق متعلق به خداوند است»

این جمله تا به حال برای من این مفهوم را تداعی می کرد که وقتی زیبایی در کنار زشتی قرار بگیرد و یا زیباتر در کنار زیبا، تفاوت قابل تشخیص است. اما پس چرا برای من بسیار پیش آمده که در هیچ کدام از این حالات، درکی از زیبایی نداشته ام یا چیزی که به نظر من زیبا بوده از دیدگاه شخص دیگری کاملا نازیبا و حتی زشت هم بوده است و یا بالعکس. حال این سؤال شکل می گیرد که پس آیا جمله ای که در ابتدا نوشتم کافی و جامع است یا نه؟

به نظر می آید که یک مبنای مقایسه می بایست وجود داشته باشد و این ملاک ممکن است در افراد مختلف، متفاوت باشد.

همانطور که می دانیم بخشی از وجود ما خاکی و بخشی دیگر خدایی است. - می خواستم بگویم نیمی از ما خاکی و نیمی دیگر خدایی، اما فکر کردم که درست نیست. چرا که اگر نیم ما فانی و نیمی ماندگار باشد، پس بعد از مرگ، ما نصف می شویم در حالی که زندگی ماندگار در آن زمان آغاز می شود. در ضمن هستند انسانهایی که تمام وجودشان خدایی است و دنیا اصلا به نظرشان نمی آید و هستند کسانی که هم زندگی می کنند و هم به خدای خود وصل اند و هستند آنهایی که فقط به دنیا چسبیده اند. ضمناً در قرآن بارها اشاره شده که ما از گل تیره آفریده شدیم و خداوند از روح خود در ما دمید و پس از مرگ در خاک فرو می رویم و دوباره از دل خاک، برخواهیم خاست.- حال مهم این است که بدانم این مبنای سنجش در کدام بخش من قرار گرفته است؟ در بخش خدایی؟ یا در بخش خاکی؟ و آیا محل قرارگیری خط کش اندازه گیری من، قابلیت جابجایی دارد یا نه؟

به نظر می آید که زیبایی حالتی است که با روبرو شدن با آن حسی در ما برمی انگیخته می شود که موجب خوشایندی ما می گردد. این حالت شعف به موجب درک یک اشتراک به وجود می آید. این بخش مشترک ریشه در خداوند دارد. اما نکته اینجاست که چرا این احساس همیشگی نیست؟! راستی مگر در وجود همه ی ما روح خداوند جاری نیست؟ پس چطور می شود که با بخش خدایی موجودات اطراف خود نمی توانیم دائماً ارتباط برقرار کنیم؟

چرا ما به طور مداوم شاد و محظوظ نیستیم؟ چرا که اگر این ارتباط برقرار شود، پس می توان زیبایی خداوند پوشیده در ظاهر خاکی موجودات را درک نمود و به جای درگیر شدن در نقص های موجود در موجودات، به مشترکات و داشته ها فکر کنیم و خرسند باشیم. شاید به همین خاطر است که سهراب می گوید: چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟

من فکر میکنم انسان زمانی می تواند زیبایی را درک کند که با خداوند و موجودات یک مثلث را تشکیل دهد. مثلثی که در یک زاویه ی آن خداوند و در دو زوایه ی دیگر آن من و مخلوقات خداوند قرار گرفته باشد. اضلاع این مثلث زمانی ترسیم می شوند که ارتباط از طریق روح خدادادی برقرار گردد. زمانی که دید ما از ذهن و چارچوب های شکل گرفته در آن، که ناشی از سلایق یا خواسته های برگرفته از ضمیر خاکی ما می باشد، تأثیر نگیرد. به عبارتی دیگر «من» باید از میان برخیزد و «خداوند» و خواست او جایگزین شود.

پس لازم است همیشه به یاد داشته باشم، هرگاه به کمبودها و نواقص دیگران نگاه می کنم، از جایی به جایی نگاه میکنم که خداوند حضور ندارد.