چندی پیش گرفتاری ای برایم پیش آمد. دست به دامن خدا شدم و بارها از او خواستم که آن بار سنگین را از دوشم بردارد تا بتوانم نفسی چاق کنم. اما انگار که هر چه من می گفتم یک گوش او دریچه ای بود کوچک و آن گوشش دروازه ای عظیم. تصمیم گرفتم خودم دست به کار شوم. شروع کردم به رایزنی و درخواست از هر کسی که می شناختم. اما هر دری را که کوبیدم یا اصلا به رویم باز نشد و جوابی نشنیدم یا اینکه از پشت یا لای در جواب رد همچون تیری به تخت سینه ام خورد.

وقتی که دیگر از تقلا کردن خسته شدم و  زمانی رسید که برای ادامه دادن، پای رفتن نداشتم، تصمیم گرفتم که سر جای خودم بنشینم تا منتظر باشم ببینم چه اتفاقی خواهد افتاد.

چند زمانی نگذشت که مشکلم حل شد.

همزمان با رفع آن گرفتاری، انگار صدای خداوند را می شنیدم که به من میگفت: «دیدی فرزندم، تو فقط داشتی عجله میکردی. هر چیزی زمانی دارد و وقتی زمان اش برسد، قطعاً اتفاق می افتد.»  

حالا من مانده بودم و یک دنیا شرمنده گی

شرمنده خودم و خدای خودم