غربت در غربت

غربت در غربت

دوری از دیاری که در آن متولد شده ام معمولا احساس دلتنگی و تعلق به زادگاه را برایم به همراه دارد که همچون نوایی است که در گوشم پیوسته آن را می شنوم و من را به بازگشت فرامی خواند.

من در یکی از شهرهای استان کردستان به دنیا آمدم و در اوایل دوران نوجوانی به همراه خانواده و به خواست آنان مشهد را مقصد کوچ خود قرار دادیم. چند سالی را در مشهد سپری کردم و از زمان اخذ دیپلم و شروع دوران سربازی و پس از آن، دوران دانشگاه، از خانواده ی خود دور شده و می شود گفت که دیگر پس از آن در هیچ کجا به صورت دایم ماندگار نشدم.

اسم این مطلب را به این دلیل « غربت در غربت» گذاشتم که تولد و قدم گذاشتن به دنیا در نظرم بی شباهت با هجرت نیامد. هجرتی که خود آنرا انتخاب نکرده ام و شاید بهتر باشد که نام آنرا تبعید بگذارم و این به آن خاطر اتفاق افتاد که کسی «خالق» می نامندش «من» را «انتخاب» کرده بود. این گزینش بدون هدف نبوده و نخواهد بود ولی به سادگی هم قابل درک نیست.

هنگامی که در رحم مادرم، جسمم دارای روح شد، انگار که نامه ی مهر شده ی تبعید را به دستم دادند اما بعد از آن فرصتی را برایم در نظر گرفتند تا مهیای سفر شوم.

با ورودم به این دنیا، دوران فراق آغاز شد. مدت زمان زیادی طول کشید تا با این دیار ارتباط برقرار کنم. آهسته آهسته متوجه شدم که در اینجا چیزهای زیادی برای دل بستن و تعلق یافتن وجود دارد. چیزهایی که به راحتی توانستند من را به فراموشی محض برسانند و کجایی بودن را از خاطرم محو کنند. اما به هر صورت با این واقعیت هم روبرو شده ام که با هر حرکت عقربه ساعت پس از زمان تولد، به هنگام برگشت نزدیک می شوم و می بایست به خاطر داشته باشم که در طول این مقطع زمانی، باید به گونه ای زندگی کنم که، هم از بودن خود لذت برده و هم به دیگران نیز احساس سرخوشی و طراوت را بچشانم و فراموش نکنم که زندگی نباید در ورای زنده بودنم مخفی شده و هدف از بودن را از یاد ببرم و به هر شکل این فرصت را برای افزایش وسعت روح خود و خالص نگهداشتن آن به کار گرفته تا در زمان بازگشت هیچ کوله باری از دنیای خاکی را با خود به همراه نداشته باشم.

امیدوارم از مهلت باقی مانده که شاید همین امروز باشد برای از بین بردن غش های آغشته شده با روحم که آنرا به یک روح ناسره تبدیل کرده، استفاده کنم.

امیدوارم در زمانی که برایم باقی مانده به مانند عاشقی نفس بکشم که در فراق معشوق خود بی قرار بوده و منتظر وصال باشد. امیدوارم لازم نباشد تا پس از بازگشت دوره ای را برای زمین گذاشتن ناخالصی هایی که به روح خود اضافه کرده ام را بگذرانم.

/ 6 نظر / 4 بازدید
فرحناز

سلام دوست عزیز همه ما یه جورایی در خودمون غربت رو حس می کنیم.این حس شاید همون دور شدن از اصل خودمونه. هر از گاهی که فراموش می کنیم که یک انسان هستیم با کوله باری سنگین بر دوش آواره ی این دنیا!

فرنوش

روزگار غریبی ست ! "روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد. درویش به او گفت: ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟ عطار گفت: همانگونه که تو از دنیا می روی. درویش گفت: تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت: بله، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا برفت. عطار چون این را دید شدیداً منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد." خوش به حال آدم هایی که اینقدر کوله بارشون سبکه ، که به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبستن ، و هر وقت که بخوان ، پرواز میکنن ...

فرنوش

نمي دونم . . . سن كه بالا ميره اينطوري ميشه يا ممكنه هركسي اين رو تجربه نكنه يا شايد هم تجربه كنه ولي به روي خودش نياره! چون خودم هم مدتيه همين حال و هواي تو رو دارم و فكر مي كنم كه چطور در ميون جزييات ظريف زندگي ميشه به خدا نزديك تر شد تا دل كندن واسه ت راحت تر بشه . . . از تقدير گفتي ، از ورود به اين دنيا ، فرصت باقيمونده . . . اينكه دچار فراموشي نشيم و يادمون نره واسه چي اومديم شايد هر از گاهي يادمون بره ولي مطمئنا خداوند به هركدوم از بنده هاش به اشكال مختلف ياد ميده و يادآوري مي كنه . . . مثل همين مطلبي كه نوشتي كه داراي نكات ارزشمنديه هم براي ديگران و هم براي خودت . . . اميدوارم همه مون با دست پر ، برگرديم پيش خدا ... خداوندا ((ما نمي توانيم چيزي از تو بخواهيم زيرا كه تو نيازهاي ما را مي داني،پيش از آنكه در ما زاييده شوند ، تو خود نياز مايي و هرچه بيشتر از خود به ما بدهي ، همه چيز به ما داده اي . . .)) جمله اي از جبران خليل جبران

فرنوش

حتما افسانه سيزيف در اساطير يونان رو شنيدي كه : خدایان سیزیف را بر آن داشتند تا مدام تخته سنگی را به فراز کوهی رسانده و هر بار تخته سنگ به سبب وزنی که داشت باز به پای کوه در می غلتید . خدایان چنین می پنداشتند که کیفری دهشت بارتر از کار بیهوده و نومیدانه نیست ... " كامو اين افسانه رو دست آويز قرار ميده، در داستان كامو ، سيزيف ناگهان متوجه ميشه كه اين سرنوشت اوست و چون آن را به عنوان تقدير مي پذيره،ديگه رنج نمي بره. همونطور كه وقتي انسان مي فهمه كه اين سرنوشت محتوم حيات است، كه : اين كوزه گر دهر،چنين جام لطيف مي سازد و باز بر زمين مي زندش گويي انسان پيروز شده است . . .

فريال

سلام عزيزم خيلي عالي بود ...ولي دردپنهانش را درك مي كنم ...

فرنوش

سلام مصطفي جان ممنون از پاسخت.اگه همه ما جمله آخر مطلبي كه را نوشتي،هميشه به ياد داشته باشيم چقدر انسان متفاوتي ميشيم،نگاهمون به زندگي واقعا عوض ميشه و چقدر آرامش پيدا مي كنيم. در مورد آتش و عذاب هاي جهنم، اونطور كه در كتاب ها خوندم و يا تفسيرهايي كه درمورد قران وجود داره،اگرچه به عذاب جسماني اشاره شده ولي مهم ترين چيزي كه هست محروميت از ديدار خداوند است. در سينه ما خيال قدرت طوباست در آتش جهنم (خاقاني)