تراژدی

ای «جان»
به آخر تراژدی می اندیشم
سخت مشتاق دیوارم
در انتهای کوچه بن بست
از راه ها
تبصره ها
خسته ام
از بازی با واژه ها
دلگیرم
ناامیدم
از «امید» ی که خود ناامید است
نمی خواهم
سواری بر لحظات را
با این امید که گذرا هستند
پرشد
چوب خط تجربه هایم
ای «جان»
قسم ات می دهم به «جان»
از میان جسم و روح
برخیز و برو
م ف

/ 1 نظر / 3 بازدید
فرنوش

[ناراحت] چرا انقدر نا اميد؟؟؟؟؟